اقاریر یک روستایی

#حمید_هنرجو


هنوز می توان مثل خیلی های دیگر بود...
آهسته رفت، بی دردسر آمد... دست در جیب، بی تفاوت به التماس چشمان آبی دخترکی
معصوم و اجیرشده که اصرار دارد به تو گل بفروشد یا شیشه های خودروات را دستمال
بکشد و تو هم لابلای پول هایت بگردی و با ناز و تفرعن، کهنه ترین اسکناس را به او بدهی
هنوز می توان مثل خیلی های دیگربود و برای تفریح و تنوع، سری هم به فضای مجازی
زد، شبکه های اجتماعی را یکی پس از دیگری جستجو کرد برای ...

هنوز می توان مثل خیلی های دیگر بود... یک عقل کل نصیحت گر یا توپخانه سرزنش!
درست مثل آبی که روی آتش بریزند: تو را به کار مردم چه کار! این حرفها مال
کتابهاست... از همین الان، فلان کس و بهمان مسئول و... درکجا و کجا مشغول سرمایه
گذاری و نشست و برخاست با این و آن است و کیسه ای انباشته (پر) دارد...

در زمانه ما، دوندگی ها وشب نخوابی ها وجاده نوردی های چندین ساله درراستای ثبت و راه اندازی تشکلهای مردم نهاد و آسیب شناسی های فرهنگی و اجتماعی و خیلی ازموضوعات دیگر، خیلی راحت - یک هیچ - به یک همایش فرمایشی به صرف شام و مخلفات... می بازد!

هنوز می توان مثل بعضی دوستان، صدرنشین جلسات و انجمن ها و محافل و همایش های پرزرق و برق بود، چیزی گفت و رفت! اما نه ... بیش از شش سال است که آن چشمان آبی نمناک پشت چراغ قرمز، آن جانباز شیمیایی که صدای سرفه هایش آسایشگاه را به هم ریخته است، آن مرد کهنسال که چون پول هایش تمام شده، به خانه سالمندان تبعیدش کرده اند، آن جوان آواره در پشت کوه ها... که اگر امسال هم نتواند وارد دانشگاه شود، حتی در مهمانی خانوادگی هم تره برایش خرد نمی کنند، آن کارگر بی سر و زبان مبل و منبت که دوسال پیش انگشت اشاره اش زیر تیغه دستگاه برش چوب...؛ و تازه آنجا بود که فهمید کارفرمای محترم هفت ماه است حق بیمه اش را نمی پردازد!

آری! اینها نمی گذارند! اینها...
راستی صبح تان بخیر!

/ 0 نظر / 65 بازدید